دلنوشته های شخصی من


امشب باید شیرینی لبخند های تو را

در قلب شیشه های خیس

پشت پنجره ی خاموش سکوت جستجو کنم

امشب باران

طعم لب های تاریک بوم را

به رخ پنجره ی دلتنگی هایم می کشد

امشب باران هست

و لبخند های شیرینم ، نصیب چشم شور زاغ هاست

هیس …

باید آرام به آغوش زخم ها خندید

 

 

+ نوشته شده در ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۰۳:۳۳   ۷ نظر »

از چه بنویسم دلم بی طاقت و غمگین شود

وزن این باران غم پر عقده و سنگین شود

از نگاه ساده ام در امتداد سرد شب ؟

یا صدای بوم و این دنیا کمی رنگین شود؟

فصل خورشید و نگاه گرم آدم هاکجاست

میشود دنیا ی من با خنده ها تزئین شود؟

گریه های کودک بی جامه ای کنج حیاط

میشود با دست یک انسان کمی شیرین شود؟

اعتنای یک فقیری سوی دستم سوی نان

میشود با چشم های خسته ام تسکین شود ؟

کودکی بابا ندارد کنج این دنیا و شهر

میشود چشمان خیسش لحظه ای خوشبین شود؟

میشود ! اما در این سرمای بی انصاف خاک

آدمی دیدی بخواهد خالی از هر کین شود؟

 

 

+ نوشته شده در ۱۵ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۱۶:۵۰   ۷ نظر »

با این مخاطب و احســاس می توان رســید

تا انـتهــــای قـــصه ی چشـمـــان نا امـــــید

دیـــدم ندیـــده های نــگاهت شکـــسته اند

قلب کسی ک شـاخه ز دستان شب خـرید

 

+ نوشته شده در ۱۵ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۱۶:۴۹   نظر بدهید »

تو از صندلی نوشتنی و من گرد روی میز را بهانه کردم

تا قطره هایی که روی ریگ جان می دهند

برای پلک های سنگین یک غریبه بسته بندی کنم

از خودت تمبر بخرم و مرسوله را به بادبادک کودکان تشنه قلاب کنم

کناری بنشینم و  پرواز  و سقوط قطره ها در برابر چشمان سرد ابرها نظاره کنم

شاید فردا زیر این سقوط بارانی ،

روح تازه ای بدون لباس سپید دیوانگی هایم را در آغوش گیرد

بی آنکه التماس از چشم هایم ببارد

و چشم هایت ، یخ زده صدای چینی های شکسته را احساس کند

شاید فردا آسمان در تصرف ماست .

شاید … !

+ نوشته شده در ۵ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۲۰:۵۵   ۳ نظر »

تاریک ترین بغض جنگل سکوت

غرق سرمای چشم هاییست ، مثل این پلک های آشنا

اینجا مثل تو  ، که زیر آبشار محصور ، سکوت میکاری

و قدم هایت مشروط دور می شوند

دور تر از لحظه ی درخشش خورشید

و نمناک تر از درخت های این بهشت

خاموش نیستم و سرما دست روی شانه هایم می کشد

و من کبریت میزنم  ، به امید رقص دوباره ی شعله های عشق

اما نمی شود

کبریت میزنم و هر چه  وجودم

به دست آتش اشک هایم می سپارم

باز به خاکستر ثانیه هایمان شبیه نمی شود

او دلش نمی سوزد و  ما صبح نمی بینیم … !

 

+ نوشته شده در ۲۸ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۱۵:۵۳   دیدگاه‌ها خاموش

لبخند تابلوی این روز های من

از لبخند های توی موزه مرموز تر شده اند

چیزی پشتشان نیست

اما نخند !

بگذار در فکر بوم ، قلم و رنگ ها

روی لبانم مرگ نقاشی کنم

و مثل قدم های خسته ی تقویم تابلو شوم

این ها حقیقت من است …

چند می خری ؟

 

 

 

+ نوشته شده در ۲۷ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۰۲:۰۸   دیدگاه‌ها خاموش

نایی برای رقص قطره ها نیست

ببین که مجبورم حرف روی حرف تل انبار کنم

تا نانوشته ها زیر خروار ها خاک

خواب هفتادمین پادشاه خوشبختی را لمس کنند

چشم هایت را ببند

و در بند مسافر های کوچک این سرزمین خاکستری نمان

نمیخواهم در میان سراب چشم هایم

به جستجوی نیست ها بنشینی

سکوت کن و بگذار همه جا

در میان آتش اشک های شیرینم خاکستر شوند

اینجا خبری از زم زم نیست … !

همه می دانند ، حتی تو که آن بالا لبخند میکنی …!

 

 

+ نوشته شده در ۲۵ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۰۲:۱۱   دیدگاه‌ها خاموش

چشمان خدا خیس تر از این شد و باز

برگ ِ دل ِ این جهان پر از شبنم ِ ناز

این سفره کمی سیاه شد ، مثل سکوت

دنبال شکستن ِ سکوت و غم  و راز

تا هفت فلک رفت و به میزان که رسید

یک اسم درخشید و نقابش غم ساز

لرزید جهان ، دو نیم شد سیب ِ گناه

نیمی به تنم نگاه و نیمی به نیاز

آدم نشدم ،  چشم به دنبال حساب

حوا به دلش رسید ، با چشم تو  باز

احساس نکرد  آن پسرش قابیل است

دل بست به آدمش ، پر از عشوه و ناز

هابیل تمام عشق مادر شد و این

قابیل کشید نقشه ای رو به دراز

+ نوشته شده در ۲۳ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۲۱:۱۱   دیدگاه‌ها خاموش

بادبادکم برای آبی چشم های تو می رقصد

دست کوچک قاصدک ها

به تنت رخت سپید می پوشند

و شاپرکی در آغوش بوسه های باغ

لبخند می زند

این بار وقتش رسیده روی تن لحظه ها ترسیم کنم

ابر اینجا نیست … !

 

+ نوشته شده در ۱۵ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۰۸:۰۴   دیدگاه‌ها خاموش

امانت ِ کوچک ِ میان ِ سینه ام سوخت

تا سیگاری شدم

و آروزهایم دود شد

همین کافیست تا خاکستری بنویسم

مگر نه ؟

 

+ نوشته شده در ۱۳ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۱۶:۰۲   دیدگاه‌ها خاموش

مداد جوهر نداشت

خودنویس رنگی جایش نشست

تا مردانگی هایش روی این دفتر نقاشی کند

تمام شد ، اما نرفت

دوات سرخ اینجا بود و دفتر نقاشی سپید

بی خبر می خندید … !

 

+ نوشته شده در ۱۱ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت : ۲۱:۴۶   دیدگاه‌ها خاموش