دلنوشته های شخصی من
امروز سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸

زلزله ی خوب

خیلی وقت پیش چشم هایم کمتر میدید

عینک هم نداشتم

و آفتاب و باران و برف و شب و روز برایم بی معنی بود

حتی توی پیاده رو که راه میرفتم

صدای خیابان و آدم ها سیاه بود

اما به خانه که میرسیدم

توی پارک که با بچه ها قرار میگذاشتم

و حتی وقتی که با تو حرف میزدم

لبخند شما آدم های عجیب و غریب را شفاف می دیدم

راستش نمیدانستم چرا و چگونه این همه تصویر جلو چشمانم سیاه میروند

اما لبخند این چند دیوانه ی بیرون قفس برایم روشن و پیداست

شاید چون یکی از این آدم های عجیب و غریب ، همان دیوانه ایست که هر شب زیر نور ماه با هم بستنی میخوردیم

و شاید چون آن یکی ، پسر بچه ای زلزله بود که تا مرا میدید یاد دیوانگی های دیشبمان می افتاد و به سمت دست هایم می دوید

نمیدانم ، حرف زیاد است

اما واژه ها خواب را ترجیح میدهد

راستش این ها هم دیوانه اند

.

پ ن : گاهی آدم میزنه به سرش ، ولی آدمای عجیب و غریب دور و برش ، نمیذارن خوشبختی متوقف بشه .

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید