دلنوشته های شخصی من
امروز سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸

اتو نکشیده

و امشب آرام ، کنج اتاقی خاموش
به واژه های اتو نشده ی ذهنم نگاه میکنم
که هر بار جنون آمیز ، بر سر هم فریاد میکشند
و خیلی زود ، قطره های دردی سرخ را از چشم ها ، گوش  و زبانم جاری میسازند .

بی اختیار تا لب پنجره ی اتاق قدم برمیدارم و به تماشای خیابان خاموش می نشیم
تا از شکنجه گاه بی رحم ترین اتفاق بشریت ، همان من ِ دیوانه ای که تا آخرین لحظه و در قتلگاه ، مرا دردمند میخواست ، فرار کنم .

اما در این کوتاه مسیر ِ سرد ، سرباز هایی سیاه نفس میکشند که روی قلب سفید ترین صفحه ی تاریخ نشسته و جنون را به درونم هول میدهند .

هیچ نمیدانم بر این ثانیه ها چه آمده جز آنکه دیگر سرم توی دست هایم آرام نمیشود
چشم ها بسته و فریاد کشان مشت بر شیشه ای بی گناه میکوبم .
زخم ها میشکنند و نسیم خنکی وجودم رادر برمیگیرد .

وجودم سرخ میشود و تنها درخت های بیرون اتاق میدانند که این همانست که هر شب مرا آرام میکند .

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید