دلنوشته های شخصی من
امروز سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸

فیلم ِ کوتاه ِ فردا

ابتدای خیابون ، زیر تیر چراغ برق ایستاده بودم و به کوچه ی فرعی انتهای خیابون نگاه میکردم
به راهی که تا حالا نرفته بودم
به تاریکی و سیاهی عجیبی که این همه سال ، طعم تجربه ای این مسیر رو ازم گرفته بود
اون لحظه تو این تصویر خلاصه شدم
یه نگاه به گوشی موبایل تو دستام و #فلاش دوربین ، یه نگاه به تاریکی کوچه فرعی ، اون نقطه ی پر ابهام !
لبخند زدم و بی معطلی با فلاش روشن ، به سمت این معما حرکت کردم
قدم ها کنار هم ، بدون توجه به صدای وهم آلود ِ سکوت که همه جا پُر شده بود
جلوتر و جلوتر …
اول کوچه که رسیدم خواستم وایسم #اما با چشم هایی که دنبال ِ دردسر میگشت ادامه دادم
بدون دروغ تو دل ِ کوچه ، هزار بار خیال توقف و برگشت تو سرم چرخید و هر بار با نهیب و تشر دور شد
تو این مسیر تاریک ، با چراغی که نمیتونست بیشتر از چند متر نور بپاشه ، باید میرفتم و به انتهای کوچه میرسیدم
باید ادامه میدادم تو مسیری که صدای باد هر از چند گاهی به امید شکستن سکوت میپیچید و خیلی زود شکست میخورد
من که نباید شکست میخوردم ، باید ؟
راستش حرکت تو نقطه ای که به آخر راه شبیه بود حجم ناامیدی رو بیشتر از همیشه افزایش داده بود
همون جاهایی که صدای باد نیومد
همون جاهایی که تاریکی و سکوت کل ِ راه رو قبضه کرده بودن
ولی این حرف هم نشونه ی تسلیم نبود
و من میرفتم و میرفتم …
آخرای مسیر باد یکباره جون گرفت ، تند تر تند تر می وزید
تا جایی که باورم شد زندگی از لای دیوار و پرچین درخت ها داره میاد و حکومت ِ سکوت شکستنی تر میشه
و من رفتم و رفتم و رفتم ….
تا جایی که انتهای مسیر ، فقط باد بود که حکومت میکرد
جایی که راه تموم شده و جنگل و آسمون ، یقه ی شهر تو دستاشون گرفته بودن
همونجا که این معما به آخر رسید و بالاترین نقطه ی شهر ، کنار درخت هایی که دستاشون رو به آسمون بود ایستادم
جایی که هزارتا چراغ تو دل آسمون بالای سر ِ چراغ های مصنوعی و بی روح شهر بود
جایی که من فقط لبخند میزدم happy
چون #تو اونجا ایستاده بودی !

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید