دلنوشته ها

دلنوشته های شخصی من
امروز یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹

من بی ما

آینه اینجا ایستاده و به لبخند خشک شده رو صورتم میخنده
به ثانیه هایی که یکی یکی بهم چشمک میزنن و زود از پنجره اتاق پایین میپرن
به منی که برای به دام انداختنشون قدم از قدم برنمیدارم
به اتاق ساکت و سردی که تحملم میکنه و خیابونی که میتونه منو از این شهر بیرون ببره ، از این زندگی … !

 

ادامه مطلب

زیبای آرام

همه ی زندگی چیزی جز لبخند و نگاه لبریز از شوق تو نبود
وقتی در باز شد و خستگی از رو شونه های من پایین افتاد ، چشمای تو خندید و هوای اتاق تازه شد

 

ادامه مطلب

سیل در بهار

دست های ترک خورده ی زمستان ، در را به روی باران باز کرد .
و‌ بی آنکه به آغاز جدال واژه ها فکر کند به گوشه ای خزید ‌.
تا صدای لولای پنجره های شکسته و تماشای خانه های روی آب نصیب آخرین روز حکمرانی سرما شود .

 

ادامه مطلب

پشت در آسمان

بر بلندای خانه های خاموش و لبریز از سکوت ایستاده ام
پشت در ِ آسمان
با نگاهی به سیاهی ِ یخ زده ی چشم های تاریکت
این بار ، ابرهای سرد زمستان را به گوشه ای بران و ماه را مهمان خانه ام کن …

 

ادامه مطلب

دیوانه در خیابان

جامانده در خیابان های خیس و‌ شب های سرد دلتنگی
همانی که لبخند های تو لبخند روی لبش می نشاند و با رسیدن به چشم هایت ، بوی باران از چشم هایش سرازیر میشود

آنکه خاطره هایش همین امروز و همین جا روی پرده زندگی نقش بسته و همانگونه به گونه های تو دست نوازش دراز میکند تا دوباره سهم هم بودن را درک کند

او که اسیر مانده و پرسه زنان روبروی قد ِ بلند ِ صخره ی سرد احساست تسلیم میشود

تا دوباره خیابان ، باران ، سکوت و‌ تاریکی ، بغض ِ گره خورده ی تنهایی را باز کند .

 

ادامه مطلب

ابتدای بهار

یه وقتایی تو اوج دلتنگی
همین لحظه که بغض تا انتهای خفگی جلو میره
و صدای شکستن استخونای غرورت بلند میشه
درست همون ثانیه هایی که تو سرمای نگاهش تسلیم میشی ، یخ میزنی و جون دادن شروع میشه
میاد و سرش میذاره رو شونه هات
یه لبخند و یه نگاه و‌ زندگی دوباره شروع میشه
گاهی اینجوری همه چیز بهت لبخند میزنه
درست انتهای زمستون و ابتدای بهار …
پ ن : دوباره زندگی ؟
#M

ادامه مطلب

سیلاب

بنویس باران کجای زندگی ما باریده است
که سیلاب ، خوشبختی را به دریا ریخته !

 

ادامه مطلب

آتشنشان پیر !

بعضی وقتا آدم نفسش تو سینش حبس میشه
سکوت میکنه و به خونه ای که تو شعله ها میسوزه چشم میدوزه
لبخند میزنه
صدای تُند قلبش میشنوه
و خاموش میشه
.

ادامه مطلب

اداره ی پست

همه چیز خوب بود ، آسمان ستاره ها را پشت ابر مخفی کرده بود

سکوت چشمانش به قلب ِ درخت خشکیده ی کنار خیابان خیره مانده بود

و یک دیوانه ، تنهایی کنار نیمکت یخ زده ی پارک اطراق کرده بود

برف می بارید

زندگی خوابیده بود

 

پ ن : گاهی تمام زندگی یکباره تمام میشود

پ ن : ممنوع بود ، اما من به منفی ۷ درجه دور از تو لبخند زدم

پ ن : باور کن خبری نیست مرا

ادامه مطلب

فیلم ِ کوتاه ِ فردا

ابتدای خیابون ، زیر تیر چراغ برق ایستاده بودم و به کوچه ی فرعی انتهای خیابون نگاه میکردم
به راهی که تا حالا نرفته بودم
به تاریکی و سیاهی عجیبی که این همه سال ، طعم تجربه ای این مسیر رو ازم گرفته بود
اون لحظه تو این تصویر خلاصه شدم
یه نگاه به گوشی موبایل تو دستام و #فلاش دوربین ، یه نگاه به تاریکی کوچه فرعی ، اون نقطه ی پر ابهام !
لبخند زدم و بی معطلی با فلاش روشن ، به سمت این معما حرکت کردم
قدم ها کنار هم ، بدون توجه به صدای وهم آلود ِ سکوت که همه جا پُر شده بود
جلوتر و جلوتر …
اول کوچه که رسیدم خواستم وایسم #اما با چشم هایی که دنبال ِ دردسر میگشت ادامه دادم
بدون دروغ تو دل ِ کوچه ، هزار بار خیال توقف و برگشت تو سرم چرخید و هر بار با نهیب و تشر دور شد
تو این مسیر تاریک ، با چراغی که نمیتونست بیشتر از چند متر نور بپاشه ، باید میرفتم و به انتهای کوچه میرسیدم
باید ادامه میدادم تو مسیری که صدای باد هر از چند گاهی به امید شکستن سکوت میپیچید و خیلی زود شکست میخورد
من که نباید شکست میخوردم ، باید ؟
راستش حرکت تو نقطه ای که به آخر راه شبیه بود حجم ناامیدی رو بیشتر از همیشه افزایش داده بود
همون جاهایی که صدای باد نیومد
همون جاهایی که تاریکی و سکوت کل ِ راه رو قبضه کرده بودن
ولی این حرف هم نشونه ی تسلیم نبود
و من میرفتم و میرفتم …
آخرای مسیر باد یکباره جون گرفت ، تند تر تند تر می وزید
تا جایی که باورم شد زندگی از لای دیوار و پرچین درخت ها داره میاد و حکومت ِ سکوت شکستنی تر میشه
و من رفتم و رفتم و رفتم ….
تا جایی که انتهای مسیر ، فقط باد بود که حکومت میکرد
جایی که راه تموم شده و جنگل و آسمون ، یقه ی شهر تو دستاشون گرفته بودن
همونجا که این معما به آخر رسید و بالاترین نقطه ی شهر ، کنار درخت هایی که دستاشون رو به آسمون بود ایستادم
جایی که هزارتا چراغ تو دل آسمون بالای سر ِ چراغ های مصنوعی و بی روح شهر بود
جایی که من فقط لبخند میزدم happy
چون #تو اونجا ایستاده بودی !

ادامه مطلب
  • صفحه 1 از 8
  • 2
  • 3
  • ...
  • 8