دلنوشته ها

دلنوشته های شخصی من
امروز سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸

دیوانه ی زشت

این بازمانده در دنیایی بی رنگ ، روبروی میزی چوبی ، روی صندلی داغانی که آخرین روزهای عمرش را سپری میکند ، در دل دیوار به دنبال قاب عکسی میگردد که تصویری وارونه را هر روز در خودش به آغوش میکشد .
تصویری از اشک های یک دیوانه ی زشت ، که با چشم های بسته و دهانی باز به خیالات خاکستریش فکر میکند .

به روز هایی که باید بیایند تا روی قلب ماه ویلا بسازد و روی زحل یک مرکز توریستی بزرگ و شاید روی عطارد یک کتابخانه ی کوچک .

پ ن : هذیان های شبانه

ادامه مطلب

بگو چرا ؟

یک ساعت از تنهایی خیابان ها گذشته

و من اینجا کنار نیمکت فلزی پارک دود میکنم

بدون قطره ای اشک برای جنگلی ترک خورده

خاموشم و شهر هم خاموش

اما صدای سکوت ، تمام گل های کنار خیابان را کر کرده

بگو چرا ؟

ادامه مطلب

من و خیابان

دیشب قدم هایم برایم سرد بودند

دنبال یک دنیا پر از سر درد بودند

سیگارها دیدم میان دست هایم

آنان که در فکر تو و این درد بودند

 

ادامه مطلب

هیاهوی شب

دلم میخواهد امشب ، واژه پرداز ِ غریب ِ قصه های ِ خیس ِ باران باشم اما نه !

نباید در مسیر ِ چشمک ماه و دل ِ بی تاب ِ شب بو ها

از احساس ِ پر از آشوب ِ صحرا گفت … !

ادامه مطلب

شیرینی

امشب باید شیرینی لبخند های تو را

در قلب شیشه های خیس

پشت پایکوبی قطره های خاموش جستجو کنم

امشب باران طعم لب های تاریک بوم را

به رخ پنجره ی دلتنگی هایم می کشد

و لبخند های شیرینم ، نصیب چشم شور زاغ هاست

هیس …

باید آرام به آغوش زخم ها خندید

ادامه مطلب

دلخوشی

یادش بخیر

چند روز قبل

ساعت، آرام عقربه هایش را به هر سو تکان میداد

یک نفر دلش لرزید

بی صدا شکست.

تا خواب شیرین جارچی ها رنگ آشفتگی نگیرد

خاموش باشد

دلخوش دست سیاه ابر

ادامه مطلب

گلدان سفالی

به تلخی عجیب زبانم اخم میکنی

تا به چشمان سرد کوچه ، بدون پاکت و تمبر اشک بفرستم ؟

تا نا امید به عشق روز های خشک کویر

گرمای نگاه دیروزمان رابه روز نقاشی کنم ؟

مگر نمیدانستی من حرف هایم را برای سکوت گلدان ساده ای گفتم که از دل عاشق کویر به سردی چشم های باران رسید .

و امروز این لغت نامه ی شکسته ی سرخ

چیزی بیش از همان خاک تشنه ی کویر نیست و هنوز باور دارم

که این روزگار گنگ ، رسم عنکبوت های خاکستریست

ادامه مطلب

وقتی آسمان بغض میکند

به ساده ترین بغض آسمان فکر میکنم تا محو درخشش این اشک ها

در تاریک ترین نقطه ی شب

میان لبخند های شیرین ، احساس را تجسم کنم

ادامه مطلب

فانوس

یکی یکی پله ها را وجب میکنم … !

تا به چند قدم پایین تر از امروز برسم

تا انتهای ِ سیاه ِ سکوت ، یک چراغ پیدا کنم

یا بی اراده زیر لب نقاشی کنم

که مهم نیست چیزی از فیتیله ی عمرش باقی مانده

یا هنوز به آتش دست نداده باشد

و حتی مهم نباشد زیر گرد تاریک شب ، احساس سوختن را به زمزمه های باران سپرد

اما دعا کنم که از دل سپردن به چشمان باد … بازگردد .

ادامه مطلب

بی خبر

بیخیال فریاد جارچی های خسته ی شهر …. .

بگذار دلخوش دست سیاه شب

و بی خبر از غرور آسمان به آتش نشسته ی امروز

به قهقه های مستانه ی باد فکر کنند

بگذار بی خبر از دست مهربان ابر ، آتش بازی کنند و بی خبر باشند،

که آسمان زیر آوار پلکهای سیاه شب تسلیم نمی شود

بگذار ندانند همه برای دریاچه ی ترک خورده از سکوت اشک خواهد ریخت .

ادامه مطلب
  • 1
  • 2
  • صفحه 3 از 8
  • 4
  • 5
  • ...
  • 8