مینویسم از ثانیه هایی که میگذرد ، ثانیه هایی که نامش زندگیست … !

دلنوشته های شخصی من
امروز سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸

دیوانه ی زشت

این بازمانده در دنیایی بی رنگ ، روبروی میزی چوبی ، روی صندلی داغانی که آخرین روزهای عمرش را سپری میکند ، در دل دیوار به دنبال قاب عکسی میگردد که تصویری وارونه را هر روز در خودش به آغوش میکشد .
تصویری از اشک های یک دیوانه ی زشت ، که با چشم های بسته و دهانی باز به خیالات خاکستریش فکر میکند .

به روز هایی که باید بیایند تا روی قلب ماه ویلا بسازد و روی زحل یک مرکز توریستی بزرگ و شاید روی عطارد یک کتابخانه ی کوچک .

پ ن : هذیان های شبانه

ادامه مطلب

بگو چرا ؟

یک ساعت از تنهایی خیابان ها گذشته

و من اینجا کنار نیمکت فلزی پارک دود میکنم

بدون قطره ای اشک برای جنگلی ترک خورده

خاموشم و شهر هم خاموش

اما صدای سکوت ، تمام گل های کنار خیابان را کر کرده

بگو چرا ؟

ادامه مطلب

من به فردا فکر میکنم

گاهی بعضی آدم ها را می بینم :

که با تمام توان به این و آن می تازند . با کمترین تخصص در موضوعی از این و آن انتقاد میکنند و بالاتر از دیگران خود را صاحب نظر و اندیشمندی بزرگ می بینند .

همه ی این حرف ها زمانیست که خود ِ آن آدم ها ، سزاوار انتقاد هایی هستند که از دیگران می کنند .

در کنارش آدم هایی هستند که :

بی آنکه خود بدانند با حرف ها و نگاه هایشان ، با قلم و حتی سکوتشان ، راه خوب بودن را نشان ِ دیگران می دهند . بی آنکه حتی یک لحظه دیگران را بالاتر و یا پایین تر از خود بدانند .

همه ی این حرف ها زمانیست که کنارت قدم میزنند ، با تو میخندند و از فردا و مسیری که باید پرواز کنند ، حرف می زنند

خلاصه :

دوس دارم کنار آدم ها قدم بزنم و به فردا فکر کنم ، بی آنکه از خار ِ گل و تابش ِ خورشید ناله کنم

ادامه مطلب

من و خیابان

دیشب قدم هایم برایم سرد بودند

دنبال یک دنیا پر از سر درد بودند

سیگارها دیدم میان دست هایم

آنان که در فکر تو و این درد بودند

 

ادامه مطلب

هیاهوی شب

دلم میخواهد امشب ، واژه پرداز ِ غریب ِ قصه های ِ خیس ِ باران باشم اما نه !

نباید در مسیر ِ چشمک ماه و دل ِ بی تاب ِ شب بو ها

از احساس ِ پر از آشوب ِ صحرا گفت … !

ادامه مطلب

خاکستری

امانت کوچک میان سینه ام سوخت

تا سیگاری شدم

و آروزهایم دود شد

همین کافیست تا خاکستری بنویسم مگر نه ؟

ادامه مطلب

شیرینی

امشب باید شیرینی لبخند های تو را

در قلب شیشه های خیس

پشت پایکوبی قطره های خاموش جستجو کنم

امشب باران طعم لب های تاریک بوم را

به رخ پنجره ی دلتنگی هایم می کشد

و لبخند های شیرینم ، نصیب چشم شور زاغ هاست

هیس …

باید آرام به آغوش زخم ها خندید

ادامه مطلب

دلخوشی

یادش بخیر

چند روز قبل

ساعت، آرام عقربه هایش را به هر سو تکان میداد

یک نفر دلش لرزید

بی صدا شکست.

تا خواب شیرین جارچی ها رنگ آشفتگی نگیرد

خاموش باشد

دلخوش دست سیاه ابر

ادامه مطلب

گلدان سفالی

به تلخی عجیب زبانم اخم میکنی

تا به چشمان سرد کوچه ، بدون پاکت و تمبر اشک بفرستم ؟

تا نا امید به عشق روز های خشک کویر

گرمای نگاه دیروزمان رابه روز نقاشی کنم ؟

مگر نمیدانستی من حرف هایم را برای سکوت گلدان ساده ای گفتم که از دل عاشق کویر به سردی چشم های باران رسید .

و امروز این لغت نامه ی شکسته ی سرخ

چیزی بیش از همان خاک تشنه ی کویر نیست و هنوز باور دارم

که این روزگار گنگ ، رسم عنکبوت های خاکستریست

ادامه مطلب

وقتی آسمان بغض میکند

به ساده ترین بغض آسمان فکر میکنم تا محو درخشش این اشک ها

در تاریک ترین نقطه ی شب

میان لبخند های شیرین ، احساس را تجسم کنم

ادامه مطلب
  • 1
  • 2
  • صفحه 3 از 8
  • 4
  • 5
  • ...
  • 8