دلنوشته های مجتبی امیری ، مینویسم از ثانیه هایی که میگذرد ، ثانیه هایی که نامش زندگیست … !

نوشتنی
امروز سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

خواب از چشم من افتاده و من در به درم

خواب از چشم من افتاده و من در به درم
تیغ رویای تو بر سینه ام و بی سپرم

عاقبت از شب و تاریکی و سیگار و سکوت
حکم مرگ من و‌ امضای تو آمد به سرم

شاید امشب به خیابان بزنم شاید بعد
از پُل آویخته، این جامه‌ی عریان بدرم

شاید امشب، شب آخر شد و فردایی بعد
پیکرم را کفن و خاک سپارد پدرم

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

من خیابان زده ام، خسته ام از خستگی ام

من خیابان زده ام، خسته ام از خستگی ام
از همه روز دویدن، پی این زندگی ام

گفته بودم که پس از رفتن تو، جان و تنم
همه آوار شده بر سر و این تیرگی ام

من از این قصه خبر داشتم و می‌دیدم
که تو هِی دور و در این قصه‌ی بیچارگی ام

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

حرف‌هایم بوی باروت است، از یک انفجار

حرف‌هایم بوی باروت است، از یک انفجار
بوی خاکستر، شکستن، مرگ و‌شاید، انتظار

من یکی فنجان لبریز از سیاهی، مانده در
کافه‌ای تاریک، بعد از مردن ِ یک انتحار

انتحاری در میان سینه‌ام جوشید و بعد
یک خیابان سرخ شد از اتفاقی مرگبار

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

روز‌هایم خبر از قاصدک و نامه بران

روز‌هایم خبر از قاصدک و نامه بران
از کلاغی که خبر دارد از این دل‌نگران

از همه مردم این شهر خبر می‌خواهد
از تو که رفته‌ای و خوبی و من در فوران

من که قربانی چشمان تو بودم شب و‌ روز
با دلم سخت شدی، سرد و شبیه همگان

من همه بودم و تو در دل من، جای ِ همه
تو کجایی که غریب است دلم با دگران

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

یک کاسه شعر و مستی و این خانه‌ی خراب

یک کاسه شعر و مستی و این خانه‌ی خراب
هر قدر نقشه میکشم برسی، می‌شود بر آب

انگار هرشب از تو و از روز‌های پیش
باید بسوزم و نرسانم تنم به آب

هر قدر طعنه دیدم از این ساعتِ سکوت
هرگز نمی‌شود، برسد چشم من به خواب

دیوانه ام که نیمه شب از خواب میپرم
فردا که روز می‌شود و میزنم نقاب

فریاد می‌شوم به سرت بر سرم مدام
هی دور تر شو از من و این کاسه‌ی شراب

بگذار تا به حال خودم باشم و کسی
در برنگیردم، نرسانم به آفتاب

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

گفتم نباشم زندگی مسرور باشد

گفتم نباشم زندگی مسرور باشد
دنیا به فکر دیدنم در گور باشد

گفتم تمام کودکی در تیرگی بود
شاید جهان ِ بعد من پر نور باشد

دیدم شیاطین با وجودم شادمانند
با رفتنم چشمان شیطان کور باشد

آخر من دیوانه‌ی بد طالع و سرد
می‌میرم این چشمان‌نحسم کور باشد

این شعر‌ها را می‌نویسم تا بدانید
باید که انسان بعد من مغرور باشد

آخر سیاهِ بخت انسان دور رفته
جایی که چشمان و‌ لبش مهمور باشد

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

عاقبت دنیای من از درد خالی می‌شود

عاقبت دنیای من از درد خالی می‌شود
زندگی از عشق تو حالی به حالی می‌شود

مرگ از دیوار می‌افتد زمین و کردگار
فکر یک جشن و سرور خوب و عالی می‌شود

عاقبت تنهایی و دستان سردِ مردِ تو
گرم و‌سوزان عین این چای زغالی می‌شود

بعد من دنیا گلستان و هوا خوب و زمین
خالی از درد و سیاهی، مثل قالی می‌شود

لحظه‌ی جان کندم، خاکستر سیگار‌هم
سبز شیرین مثل دشت و نهر و شالی می‌شود

مرگ آمد، تیرگی تا استخوانم ریشه کرد
حال دنیا خوب و فصل خوب‌حالی می‌شود

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

من یوسفم ، فردا برای دیدنت دیر است

من یوسفم ، فردا برای دیدنت دیر است
چاه عمیقی بر سر راه و دلم گیر است

چیزی میان سینه ام میسوزد و چشمت
میدانم از چشمان من، از دیدنم‌سیر است

اما بیا، یک بار دیگر دست هایت را
بگذار در دستم که شاید عشق واگیر است

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

خواب می‌بینم تو را هر شب

خواب می‌بینم تو را هر شب
همین‌جا روبرویم خنجر و شمشیر در دستت
چنان از سینه‌ام یک کوچک ِ لبریز آتش می‌کشی بیرون
که در رویای تو تا آخرت، مصلوب می‌مانم

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

خبر آمد که دلش بی تو پر از تنهاییست

خبر آمد که دلش بی تو پر از تنهاییست
زندگی میکند اما، نفسش زندانیست
کوه‌ها خم شده در چشم و نگاهش اما
دل او در کف یک خنده و یک مهمانیست
می‌نویسد که از این کوچه گذر میکنی و
خانه ات بین دو دو چشمان ترش، بارانیست
شعر میگفت، دلش با دل او میجنگید
با غمش عمر به آخر نشد، این ویرانیست

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر
  • صفحه 1 از 16
  • 2
  • 3
  • ...
  • 16