دلنوشته های مجتبی امیری ، مینویسم از ثانیه هایی که میگذرد ، ثانیه هایی که نامش زندگیست … !

نوشتنی
امروز یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹

زیر یک چتر که دائم باز است

من به چشمان تو و خیس ِ خیابان گفتم .
زیر یک چتر که دائم باز است
تو در آغوش دلم
زنده می‌مانی و لبخند تو را می‌بوسد

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

پیاله‌هایم پر بود

پیاله‌هایم پر بود و چشم‌هایم لبریز از نفس کشیدن ِ نگاهت .

بازگرد

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

کنار جیرجیرک‌ها

کنار جیرجیرک‌ها نشسته بودم و به ماه نگاه میکردم که به تقلا سرش را از پشت ابر‌ها بیرون کشیده بود .
چند ستاره‌ای هم به این سو رسیده بودند و جشن کوچکی در جوار ابر‌ها آغاز شده بود .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

چه می‌شود نوشت

چه می‌شود نوشت به چشمانی که میان دیوار‌های سنگی، سخت و تو در تو ، تو را جستجو میکنند .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

ابر ها پیش خزیدند

در تاریک‌ترین کوچه‌پس‌کوچه‌های شهری ماتم گرفته، زیر سردترین سوز زمستانی، ناامید به هر سو تقلا میکردم .
که بادی وزید .
ابر ها پیش خزیدند و باران، بوی بهار را، تا گلوگاه ِ هستی، پیش بُرد .

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

باران میزند بر شیشه اما حیف

دلم‌تنگ است
باران میزند بر شیشه اما حیف
که اینجا پیش چشمم، چشم‌هایت نیست .
« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

قصه‌ی نفس کشیدن ِ واژه‌ها

هر شب تکرار میکرد
قصه‌ی نفس کشیدن ِ واژه‌ها توی دفترچه‌ی کوچک روی تاقچه را
برای کودکی که راه رفتن آموخته بود اما هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر سر به هوا بود و بیشتر زمین میخورد
و در التماس دستانی برا بلند شدن، دست بر زمین میگذاشت و باز زمین میخورد .
هر شب تکرار میشد
قصه‌ی روز‌های کودکی که در گوشش نجوا میکردند
یکی بود، یکی نبود .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

روی زمین افتاده بودم

روی زمین افتاده بودم و خاک مرا در بر داشت
مرا برداشتی
تکاندی
براندازم کردی
و به جوی سپردی
قسمت نبود
تکه چوبی خشکیده عصای تو باشد

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

برایم نوشته بود که دفتر آرزوهایت را جلد کن

برایم نوشته بود که دفتر آرزوهایت را جلد کن
خندیدم و آفتاب را نشانش دادم .
اما خیلی زود آسمان غرق خون و خیلی زودتر تسلیم تاریکی شد.
ابر‌ها تا دم گوشم باریدند و سیل دفتر ِ خیس و پاره ای را تا دریا دور انداخت .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند
تماما سوختم، خاکستری شد واژه‌های مانده در شعرم
ولی دیدم که دستان تو آمد روی چشمانم
ورق برگشت …
خیابان از امید و کوچه‌ها لبریز زنبق شد
تو یک دم شعر خواندی من دلم را تا کجا بُردم
نوشتم ما برای دیدن ِ روزی که از لبخند لبریزیم باید زنده می‌ماندیم
نوشتی این خیال ِ بی‌خیالی از خیالت دور .
نوشتی شعر میسازم برای زندگی کردن، تو اینجا باش، تنها میروم تا دیدن ِ فردا .
سرودی زندگی کردن، بدون #درد شیرین است .
و خیلی زود دل بردی و دل کندی … .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر
  • صفحه 1 از 15
  • 2
  • 3
  • ...
  • 15