نوشتنی
امروز چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

صبح میشه

صبح میشه، خودتو از خونه پرت میکنی بیرون و به هر کوچه و خیابونی فرار میکنی تا سگ سیاه افسردگی پیدات نکنه .
برای خالی کردن ثانیه ها از سیاهی، پشت هر تکه نوری دنبال میشی .
از آب و آتیش رد میشی تا این لبخند وارونه بیدار نشه #اما …
وقتی دیگه نایی واسه بازی کردن نداری و رو تخت ولو میشی، واقعیت تلخ و سرد روی میز می پاشه تو صورتت .
کم کم مستی از سرت میوفته و آینه همه‌ی غصه هاشو سرت فریاد میکشه .
چشمات میبندی و باور نمیکنی به این سیاه‌چال نمناک تبعید شدی .
میخوای خودتو بیرون بکشی، بتکونی، اتو کنی و رو جارختی بندازی .
اما این گرد و غبار به این راحتیا کنار نمیرن ‌.
از شیشه‌ی قرص های رنگی کمک میگیری که چشمات حداقل تا چند ساعت بسته بمونن و بتونی آروم بمیری، حداقل تا فردا !

« مجتبی امیری »

!i

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید