نوشتنی
امروز شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند
تماما سوختم، خاکستری شد واژه‌های مانده در شعرم
ولی دیدم که دستان تو آمد روی چشمانم
ورق برگشت …
خیابان از امید و کوچه‌ها لبریز زنبق شد
تو یک دم شعر خواندی من دلم را تا کجا بُردم
نوشتم ما برای دیدن ِ روزی که از لبخند لبریزیم باید زنده می‌ماندیم
نوشتی این خیال ِ بی‌خیالی از خیالت دور .
نوشتی شعر میسازم برای زندگی کردن، تو اینجا باش، تنها میروم تا دیدن ِ فردا .
سرودی زندگی کردن، بدون #درد شیرین است .
و خیلی زود دل بردی و دل کندی … .

« مجتبی امیری »
!i

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید