نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

یکی دست و دلش را داد

یکی دست و دلش را داد و تنهایی،
به هر سو میشود رو کرد
و از چشمان و لبخند و نگاهت شعر‌ها جوشید،
اما تو …
تو از دیوار و در با خود سخن گفتن نمی‌دانی.
می دانی؟
تمام کوچه را شب تا سحر،
تا صبح،
تا فردا گذر کردن نمی‌دانی،
می‌دانی؟

من از دیوار پرسیدم
که حال و روز امروزم برای دیدنت دیگر مهیا نیست،
اما می‌شود یک‌بار دیگر واژه‌ها را از سر و روی تو بردارم؟
برای چیدن یک خانه‌ی نو یک دل شیدا؟
و احساسی که شاید بار دیگر بی‌دل و مدهوش
از دیدار ماه تازه‌ای لبریز تر باشد؟

به من خندید
و تا آیینه‌ی کنج اتاقم در کنارم بود .
یکی وا رفته و تاریک و پرچین و بدون روح، در آیینه می خندید .
با سیگار‌های خسته‌بر لب حرف می‌زد،
من نفهمیدم چرا در اوج تنهایی خیالاتش تورم داشت .

« مجتبی امیری »
.

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید