نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

کنج یک خانه‌ی تاریک

کنج یک خانه‌ی تاریک،
میان ِ دم و دود
به قمار دل خاکستر خود در مستی،
وسط شعر و سکوتی برهوت،
به خودم مشغولم.
زخم‌هایم که کمی باز شده
فصل آواز شده
کوچه تاریکی و اعماق دلم، گورِ پر راز شده .
حرف‌ها هست و این کوچه خیابان نزدیک .
وسط ِ حوضچه‌ی چشمانت،
من چنان غرقم و از تو لبریز،
که از این باور تلخ،
از خیابان دماوند به تهران قدیم،
هر شب از ساعت دلگیر غروب،
تا خود ِ صبح تنم پرسه زده .
دلم اما با توست، کوچه‌ها خالی از آدم نیست،
حیف اما که کسی همدم و‌همراهم نیست.
من غریبم،
دلم از فاصله‌ها سرخ شده،
آسمان ده ما از تو و از چشم تو آبستن بود.
این دم اما اینجا،
شهر خشک است و کمی باران نیست.
هیچ عطر و اثری،
از تو بر سینه‌ی در، پشت دیوار ، کف کوچه خیابان‌ها نیست .

« مجتبی امیری »
.

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید