نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

و خدا پنجره ی تاریکیست

و خدا پنجره ی تاریکیست
بوی لیوان پر از چای و کمی تنهاییست
یک نخ له شده ی سیگار و
همه ی عطر بد تلخکی و بی تابیست

مستم و تلخم و لبریزتر از آشوبم
قصه‌ام قصه دود است، کمی نابودم

بیخیال توام و در خود دیوانگی ام
در خودم میترکم، من ته ِ بیگانگی ام

همه جا هست صدایی و خدا نیست ولی
به خدا نیست، خدا نیست، خدانیست ولی

بیخیال توام انگار خدا هم مُرده
او که میگفت خدا هست، تمامم بُرد

زندگی، جانم و‌احساس و تن عریانم
خود من، دفتر من، واژه‌ی من، دیوانم

همه را سوخته در چاه نیانداخته رفت
من بیچاره و‌ بیخانه و دلباخته، رفت

به کجا سر بزنم کاش صدایش باشد
خود او‌، کاش خودش، کاش هوایش باشد

کاش مستی به تنم رخنه کند شاید زود
برود از سر من فکر و خیالش با دود

کاش تنهایی این شهر به آخر برسد
هر چه در سینه ی من هست، به آخر برسد

کاش این جرم جنون پر از مغلطه را
دفتر شعر پر از خستگی و فاصله را

همه را بر سرم آوار کنید و بروید
بزنید و‌ بکشید و ببرید و‌بروید

فقط از درد رها و دلم آرام کنید
به سرم سنگ بکوبید و تنم رام کنید

نگدارید جهنم بروم، شخص خدا
فلکم میکند از پیش، و هر بار جدا

نگذارید اسیر غم این راه شوم
نگذارید که گمگشته و‌گمراه شوم

فقط امروز بگویید خدا هست، خدا
دلم از غصه جدا هست، جدا هست، جدا

بنویسید که دیوانه ام و مجنونم
خسته ام، بی کسم‌ و مرده ام و در خونم

بنویسید، که او‌ نیست شده، جان داده
هرچه از زندگی آموخته را ، آن داده

بنویسید که او مرده رها سازیدش
مرده در خاک گذارید و بخندانیدش

بگذارید تماش کند این هذیان را
این غم پر شده این کودکی حیران را

بگذارید خدا مرده و شیطان بیدار
بکاشنند همه پیکر او را بر دار

تا که این قافیه و فاصله پایان برسد
هرچه هم گفت به ته مانده ی انسان برسد

« مجتبی امیری »

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید