نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

از خاطر برده ام بغض و پرسه های شبانه را

از خاطر برده ام بغض و پرسه های شبانه را اما هنوز تاریکی و سکوت به تنم رنگ سکون می‌دهد .

هنوز نیمه شب از خواب میپرم و میان تکه های لمس شدنی صفحه ای شیشه رویای روزهای پیش رو را دنبال میکنم.

گاهی فکر میکنم که میان سینه ام، همان جا که خاکستری و خاموش و بی جان میشناختمش، شعله ای باقی مانده .

آتش کوچکی که چراغ امید را درونم روشن میکند و خیال لبخندی تازه و همیشگی برایم به ارمغان می آورد.

این لمپای* کوچک کنج دلم به رختی نو دلبسته، به دست‌هایی ماندنی و قدم‌هایی هم مسیر ِ روشنایی فردا .

خیال میکنم هنوز می‌شود به مسیرتازه ای قدم نهاد و شعر ها را در دل دشتی وسیع، کنار رودخانه ای زلال، که همسفر همیشگی فرداست، روشن نوشت .

خیالی که باور قلبم را از نیستی دور میکند و جانی برای بیدار شدن، به تنم می‌بخشد .

شاید هنوز میتوانم کنار همسفری لبریز ِ ماندن، جنون را به آغوش بکشم و تا رسیدن به دماوند آرزوها، سر از پای نشناسم .

شاید هنوز میتوان به بودن او که #باید، امید داشت و هر روز فریاد سر داد : او که باید، باید، آید .

« مجتبی امیری »

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید