نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

بیا جانی به جان من نماند امشب

بیا جانی به جان من نماند امشب

که با یک کاسه‌ی انگور و ظرف خالی از مستی

تمام شب، به دنبال نگاه تازه‌ای در شهر میرقصم

بدون لحظه‌ای احساس دلتنگی برای روزهای پیش …

به دنبال تو‌میگردم

به دنبال تو از این سو به آن سوی سیاه شهر

برای دیدن روی گُل ِ ماهی که آن بالا کنار قاصدک های سپید و ابرهای شیشه ای دارد دوباره ساز شب را کوک می‌سازد، اذان گفتند … .

یکی، یک روز می‌آیی و من تا صبح، در آغوش چشمانت، کنار گوهر و یاقوت و الماس نگاهت از رسیدن تا خود خوشبختی لبریز در پاییز میخوانم

تو می‌آیی و می‌دانم که یک روز عاقبت شب ها برایم مرگ رویا نیست .

تو‌می آیی و میدانم که آخر زندگی لبخند را از کوله‌ی شیرین خود، جایی کنار گونه‌ی سرخ و پر از امید، می‌کارد .

تو می‌آیی و من با شعر‌هایی سرکش و لبریز از پرواز و خوشبختی، برایت خانه‌ای از بیت‌های نئشه از مستی بنا کردم .

تو یک روز عاقبت سر میرسی و رنج‌های روزهای کهنه و آن آدم بی‌مهر، می‌میرند .

و ما با عطر شب‌بوهای مجنون زندگی را در نگاه برگ‌ها و‌خش خش پاییز و در تُنگِ  نگاه چشمه‌ای پرآب، میسازیم.

« مجتبی امیری »

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید