نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

پیش تر در پس ِ یک باغ پر از سیب، برای پسر حضرت بیگانه نوشتیم

به نگاهی که پس پنجره، این کودک ترسیده و گِل دیده نفهمید، که هست .

قسم و آیه بگویید که این دیو سه سر از ته این کوچه به سلاخی لبخند، رسیده .

بنویسید که این بار خدا هست ولی قصه‌ی شب را به کجا میشود انداخت؟

که این زخمی و بی دست برای بغل ِ مادر خوشبختی ِ خورشید دوان بود و به چاه غم دیوانگی و دشمنی دوست رسید .

پیش تر در پس ِ یک باغ پر از سیب، برای پسر حضرت بیگانه نوشتیم، که دیدار شب و‌روز محال است و نوشتیم که این دست پر از مهر، همین روز مرا تا دم یک تیغ پر از خون و پر از درد رها کرد و به دیوار و یکی سنگ سیاه و همه‌ی زخمی این باغ پر از نخل ِ بدون ثمر انگار جفا کرد .

« مجتبی امیری »

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید