نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

به چشمان پر از گریه‌ی خورشید گریزانم

من در خودم از سیلی پر خون ِ سپیدار به چشمان پر از گریه‌ی خورشید گریزانم و‌ هر لحظه برای رخ دیوانه‌ی یک عاقل دل کنده از این دشت، به کاخ و یل و‌کوپال پر از قدرت ابلیس سخن بردم و فرمود، خدا جای دگر رفته و‌من تا ابد انگار خدای همه‌ی مردم پر کینه ام هر روز .

با خنده به او گفتم و یک‌شیشه‌ی لبریز محبت به دلش دادم و آدم شد و‌ خندید و به ما گفت؛ تا خنده در این خانه و این شهر از این سینه به آن سینه شناور شده، من میروم و کوه بمانید و به گوساله نبندید دلی .

« مجتبی امیری »

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید