نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

دلم لرزید و دنیا در نگاهت با دلم خندید

دلت را خانه‌ی ما کرده ای اما …
میان دست‌هایم آسمان را سربریدی تا
ببارد ابر از بالاترین دیوار چشمانت
به روی کوچه‌ی تاریک با سیگار
به دنبال سوال دیگری بودم
تو را دیدم
دلم لرزید و دنیا در نگاهت با دلم خندید
اما دور تر رفتی
دلت پیش دل من بود و تنهایی نشانِ خانه‌ی خاموش در آوار
نپرسیدم چرا دل داده، دلبردی و بی من، تا تمام روزهایِ رنگ شب تنها سحر کردی
نپرسیدم چرا این کودک دلمرده را از نو بنا کردی و در یک لحظه هر دو … ماه را از آسمان و برکه را بر دار، سوزاندی .

خودت بالا و من پایین ترین جای جهان، دریای تاریک ِ میان آب‌های سرخ چشمانت، میان دست و پای مضحک دنیا، به هر سو که خیابان در دل یک کوچه‌ی بن بست جان می‌داد، مرا از نو نوا می‌داد .
کجای روزهای روشنت هستم؟

مرا دلداده‌ای و دلبری کردی و رقصیدی میان آرزوهایی که در تابوت بیدارند.

باشم یا نباشم دست‌های تو… مرا یک روز از گورم جدا کرده.
نمیخواهی دلم یک کوه سرد و صخره ای سنگی میان هر دوتا جا خوش کند اما …
چرا هی دورتر رفتی و از قلبم خدا را لحظه‌ای با یک صدا، نجوا، دوباره مبتلا کردی ؟

« مجتبی امیری »
.

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید