نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

زندگی یک مداد چوبی بود

زندگی یک مداد چوبی بود
خط به خط روی قلب دفتر من
این حروف ِ شکسته‌ی تاریک
خط بطلان به روی باور من
باورم عشق بود و زیبایی
مثل رنگین کمانِ رویایی
مثل باران، میان فصل بهار
مثل پرواز و ناز ماهی‌ها
در تکاپوی رقص دریایی
باورم آسمان آبی بود
از خروش ِ غصه، خالی بود
پشت من گرم ِکوه، بابا بود
در خیالم همیشه رویا بود
حیف اما که شانه ام لرزید
بی‌پناهی به خانه ام خندید
یک خیابان سلام، ها…! شد و من
در میان زباله‌ها ترسید
هرگز اینجا خدا نمی‌بینم
هیچم از تو جدا نمی‌بینم
زیر باران فصل پاییزم
از سر و‌ روی قصه می‌ریزم
تا کجا می‌شود تقلا کرد
رنگ رویا ندیده، پروا کرد
در خودم جمع میشوم، صدبار
خسته و مچاله در رگبار
کاغذی کهنه و چروک و فقیر
زیر پای صغیر و‌کبیر
روی خط آخرم پیداست
جان ناقابلم، بیا و بگیر

« مجتبی امیری »
.

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید