نوشتنی
امروز شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹

رو تخت فلزی و سرد

تنم رو تخت فلزی و سرد، زیر سقف دودی اتاق افتاده بود.
مذاب از روی صورتم سر میخورد و تا لب خشکم می‌رسید.
مزه‌ی زندگی رو حس میکردم.
انگشتای شکستم روی پیشونیم توقف کرده بود تا بتونه بفهمه کجاست اما چیزی دستگیرش نمی‌شد.
صدای زنگ در بلند شد، باید از تک تک پله‌ها بالا میرفتم و خودمو به معمای پشت در میرسوندم.
سخت بود.
رو تکه های خرد شده ی قلب قاب عکس کف اتاق پا گذاشتم.
یکی دوباره پشت در صدام میزد.
رد پاهام رو لخته های خون ِ روی پله ثبت میشد، تقلا میکردم تا از دخمه‌ی پر از دود برسم بالا.
دوباره صدام زد.
اسمم رو لب های کی چرخیده ؟
هوا سنگین بود اما میدونستم چند قدم کافیه تا مستی از سرم بیوفته و در باز بشه.
همه جا تاریک و سیاه، چیزی نمی‌فهمیدم.
جز اینکه یکی داره صدا میزنه.
بیدار شو … .
بیدار شو … .

« مجتبی امیری »
.

مطالب مرتبط
تا به حال هیچ دیدگاهی در این مطلب ارسال نشده است شما اولین نفر باشید