دلنوشته ها - نوشتنی

نوشتنی
امروز یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹

باران میزند بر شیشه اما حیف

دلم‌تنگ است
باران میزند بر شیشه اما حیف
که اینجا پیش چشمم، چشم‌هایت نیست .
« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

قصه‌ی نفس کشیدن ِ واژه‌ها

هر شب تکرار میکرد
قصه‌ی نفس کشیدن ِ واژه‌ها توی دفترچه‌ی کوچک روی تاقچه را
برای کودکی که راه رفتن آموخته بود اما هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر سر به هوا بود و بیشتر زمین میخورد
و در التماس دستانی برا بلند شدن، دست بر زمین میگذاشت و باز زمین میخورد .
هر شب تکرار میشد
قصه‌ی روز‌های کودکی که در گوشش نجوا میکردند
یکی بود، یکی نبود .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

روی زمین افتاده بودم

روی زمین افتاده بودم و خاک مرا در بر داشت
مرا برداشتی
تکاندی
براندازم کردی
و به جوی سپردی
قسمت نبود
تکه چوبی خشکیده عصای تو باشد

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

برایم نوشته بود که دفتر آرزوهایت را جلد کن

برایم نوشته بود که دفتر آرزوهایت را جلد کن
خندیدم و آفتاب را نشانش دادم .
اما خیلی زود آسمان غرق خون و خیلی زودتر تسلیم تاریکی شد.
ابر‌ها تا دم گوشم باریدند و سیل دفتر ِ خیس و پاره ای را تا دریا دور انداخت .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند
تماما سوختم، خاکستری شد واژه‌های مانده در شعرم
ولی دیدم که دستان تو آمد روی چشمانم
ورق برگشت …
خیابان از امید و کوچه‌ها لبریز زنبق شد
تو یک دم شعر خواندی من دلم را تا کجا بُردم
نوشتم ما برای دیدن ِ روزی که از لبخند لبریزیم باید زنده می‌ماندیم
نوشتی این خیال ِ بی‌خیالی از خیالت دور .
نوشتی شعر میسازم برای زندگی کردن، تو اینجا باش، تنها میروم تا دیدن ِ فردا .
سرودی زندگی کردن، بدون #درد شیرین است .
و خیلی زود دل بردی و دل کندی … .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

نوشتم واژه‌ها از دستم افتاد

نوشتم واژه‌ها از دستم افتاد و زمین یک‌آن دهان وا کرد
فرو رفتم
جهانم تیره و تار و پر از آتش شد اما حیف
جهنم کور بود از چشم‌های تو
نمی‌دیدی که هم ابلیس و هم پروردگار از چشم‌های سرخ و‌خونین تو می‌ترسید
غضب کردی
جهان از درد‌ها لبریز و در غم شعله میکوبد
نمی‌دیدی که می‌مُردند، آدم‌های دلگیر و زبان بسته .
و من وا کردم از ترسی که بر جانم فرو رفته، زبانی رو به نام ِ قدسی ِ معشوق .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

اتاق تاریکه ! اما این کرم ِشب‌تاب

اتاق تاریکه !
اما این کرم ِشب‌تاب ِ کنج جاسیگاری زندست .
تو مِه نفس میکشه و نفسمو میگیره .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

تو یه فضای غریب گیر کردم، همه.جا تاریکه

تو یه فضای غریب گیر کردم، همه.جا تاریکه، ترکیب صدای بارون رو سقف شیرونی و شعله‌ی کم ِ بخاری، رطوبت و‌سرمای اتاق، انگار وسط مریخ تو‌یه کلبه‌ی چوبی رو یه تخت ِ پوسیده دراز کشیدم و یکی داره بیرون هیزم خُرد میکنه .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

ناله‌های ساعت ِ از دیوار آویخته

ناله‌های ساعت ِ از دیوار آویخته روی ذهنم راه میرفت و بخاری از خوف ِ باران ِ بهار گوشه‌ای کز کرده بود .
دِه در خواب به سر می‌بُرد و تنها چراغ ِ اتاق ِ پسری خوابیده در دیروز، روشن مانده .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

قورباغه‌های شالیزار

قورباغه‌های شالیزار از سیاست تاریکِ آسمان سخن میگویند و میدانند این شب ها به هم پیوند خواهد خورد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر
  • صفحه 1 از 14
  • 2
  • 3
  • ...
  • 14