دلنوشته ها - نوشتنی

نوشتنی
امروز شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹

از سوگواری قورباغه‌های دشت

از سوگواری قورباغه‌های دشت دل آسمان ریش ریش شد و تمام ده لبریز ِ سیلابی عظیم .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

تنم زیر ملایمت ِ بارون و مه

تنم زیر ملایمت ِ بارون و مه، نوازش ِ دستای آسمونو حس میکرد .
خورشید از پشت ابر‌های خاکستری حواسش به همه‌چیز بود و خدا میخواست نقاشی بهتری از فردا واسم بکشه .
اما من سر ِ یه دوراهی ِ قدیمی‌ام، دوراهی ِ هست یا نیست !!!

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

اتاق پر از مه شده

اتاق پر از مه شده و سرما تا مغز استخونم پیش رفته
اما بی رمق از ضربه‌هایی که منو به دیوار میکوبه دنبال آوازِ بارون میگردم .
دنبال صدای قدم‌های پسر بچه‌ای که با چکمه‌های گلی تو کوچه‌ی سیل گرفته به هر طرف میدوئه و اسم تو رو فریاد میزنه .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

خنجرت بیت به بیت روانه‌ی قلبم می‌شد

خنجرت بیت به بیت روانه‌ی قلبم می‌شد
تا نیستی را در مرتفع‌ترین نقطه‌ی شهر معنا و تمام ِ وجودم در پارچه‌ای سپید پیشکش نگاه تو باشد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

هر بار که آینه چشم‌های‌ تو را نشانم می‌دهد

هر بار که آینه چشم‌های‌ تو را نشانم می‌دهد به جلوه‌ی تازه‌ای از تاریکی پیوند میخورم و در عمق ِ شب و سکوت و سیاهی مردمک‌های خالی از امید غرق میشوم، بی‌آنکه ذره‌ای روشنایی راه قلب تو‌ را نشانم دهد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

میگفت درخت‌ها جادو میدانند

میگفت درخت‌ها جادو میدانند
هر سال از برف، شکوفه‌های سپید میسازند و به همه‌جا امیدی سبز می‌پاشند .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

سرم به بالین ِ مرگ نزدیک تر میشود

سرم به بالین ِ مرگ نزدیک تر میشود و صدای زجه‌هایی درونم را شعله‌ور میکند .
در یک سیاهی ِ آرام، جانی ِ درون آینه گلویم را می‌فشارد ‌و وحشیانه‌ترین سیلی‌ها به گونه‌ام می‌نشیند .
به تنش چنگ میزنم و پیراهن‌ِ سپیدش را سرخ به قامتش می‌پوشانم .
هنوز راه زیادی تا تاریکی باقی‌مانده و خیابان‌ها تا هفتمین کوچه‌ی سرد زندگی فاصله‌ی بعیدشان حفظ شده اما این جنون باقیست .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

اهلی‌ترین گوسفند ِ دِه

اهلی‌ترین گوسفند ِ دِه برای روباه وامانده در دامِ پیرمرد دل میسوزاند و علف میبُرد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

به رویایِ تو چنگ میزنم

به رویایِ تو چنگ میزنم و به هر سو تقلا میکنم، شاید روزی، گوزن برفی ِ محصور در میله‌های باغ‌وحشی میان ِ تهران، همه جا را سفید پوش ببیند .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

آسمان مدام می بارد

آسمان مدام می بارد و کتری ِ روی بخاری سوت میزند اما پنجره حرفی از قلب شیشه‌ای خود بیرون نکشیده تا من برای تو‌ از ریه‌های مُرده جسدی آهک‌خورده حرف ببافم و بنویسم که او مجنون ِ عطر تنباکوی دوسیب بود، نه اسیر خفاش‌های سلاخی شده در شرق چین .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • صفحه 2 از 14
  • 3
  • 4
  • ...
  • 14