دلنوشته ها - نوشتنی

نوشتنی
امروز یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹

مثل ِ پلاسیده‌های زیر درخت

مثل ِ پلاسیده‌های زیر درخت از چشم‌های تو افتاده، پسری که هنوز برای دلت از دیوار همسایه بالا میرود و پرتقال میدزدد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

تو خیابون ِ تاریک،ساکت و سوت و کور

تو خیابون ِ تاریک،ساکت و سوت و کور، روی جدول نشسته بودم و به سیگار ِ تو دستم نگاه میکردم .
مثل یه کرم شب تاب، روشن و آروم بود.
شاید آخرین امید .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

میان کوچه‌پس کوچه‌های ظلمت گرفته‌ی شهر

میان کوچه‌پس کوچه‌های ظلمت گرفته‌ی شهر، بین ِ تیرهای چراق، لبریز سرگردانی، تلو تلو میخوردم که ماه در پایین ترین نقطه‌ی زمین مرا به آغوش کشید و زندگی را در بلندترین نقطه‌ نشانم داد .
ماهِ آسمان ِ پسر ِ تاریکی نزدیک ایستاده بود .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

زیر چرخ ارابه‌های چوبی

روزی تمام فاصله زیر چرخ ارابه‌های چوبی لگد مال می‌شود و خیابان به خیابان لبخند از در و دیوار آویخته خواهد شد، بی آن که نیمه شب مهتابِ پشت ابرها برای شهری ماتم زده اشک بریزد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

پشت دیوار ِ بلند آرزوها

پشت دیوار ِ بلند آرزوها، پسری خط به خط از چشم‌های سرخ تو حرف می‌تراشد .
شاید روزی که رویای پریدنت در انتهای خوشبختی به زمین نشیند، دور از هیاهوی این روز‌ها، کنار تخته‌سنگی سرد به خواندن نامم مشغول شوی .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

میگفت ما آدمیم، اون که بال نداره

میگفت ما آدمیم، اون که بال نداره، اما دنبال دلیل واسه پرواز میگرده .
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

شاید مثل آخرین سیگار

شاید مثل آخرین سیگار، تو یه پاکت خالی، تنها امید ِ جون گرفتن ِ لبخند رنگ و رو رفته‌ی من بشی … !
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

یکی بهم میگفت، از شب فرار کن

یکی بهم میگفت، از شب فرار کن
از بی رحمی آسمون تاریکی که ستاره‌ها رو نشونت میده اما بهت نمیبخشه ‌.

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

صبح میشه

صبح میشه، خودتو از خونه پرت میکنی بیرون و به هر کوچه و خیابونی فرار میکنی تا سگ سیاه افسردگی پیدات نکنه .
برای خالی کردن ثانیه ها از سیاهی، پشت هر تکه نوری دنبال میشی .
از آب و آتیش رد میشی تا این لبخند وارونه بیدار نشه #اما …
وقتی دیگه نایی واسه بازی کردن نداری و رو تخت ولو میشی، واقعیت تلخ و سرد روی میز می پاشه تو صورتت .
کم کم مستی از سرت میوفته و آینه همه‌ی غصه هاشو سرت فریاد میکشه .
چشمات میبندی و باور نمیکنی به این سیاه‌چال نمناک تبعید شدی .
میخوای خودتو بیرون بکشی، بتکونی، اتو کنی و رو جارختی بندازی .
اما این گرد و غبار به این راحتیا کنار نمیرن ‌.
از شیشه‌ی قرص های رنگی کمک میگیری که چشمات حداقل تا چند ساعت بسته بمونن و بتونی آروم بمیری، حداقل تا فردا !

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

تمام صورتم خیس بود

تمام صورتم خیس بود و تو تاریکی کنار دیوار و سیم خاردارهای زخمی، سرم گذاشتم زمین.
باتوم از دستم افتاد .
بارون آروم آروم تمام تنم خیس کرده بود، جونی واسه بلند شدن نداشتم.
خواستم فریاد از گلوم پاره پاره تا آخر اون کوچه‌ی گلی به گوش یکی برسه‌.
اما نفس کشیدن هم ازم برنمیومد‌.
چشام کم کم تسلیم سیاهی شب شد، اما خبری از خنده هات تو رویای هر شبم نبود ‌.

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • 2
  • صفحه 3 از 14
  • 4
  • 5
  • ...
  • 14