دلنوشته ها - نوشتنی

نوشتنی
امروز چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

از آن لحظه که دیگر در هم تنیدن نگاهمان اتفاق نیفتاد

از آن لحظه که دیگر در هم تنیدن نگاهمان اتفاق نیفتاد ، هر روز درون فنجان خالی ِ قهوه ای تلخ به جستجوی چشمات نشسته ام .
باز خواهی گشت … !
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

مرگ از آن طرف خیابان برایم دست تکان میدهد

مرگ از آن طرف خیابان برایم دست تکان میدهد .
جنون کنارم ایستاده و‌مرا به خیابان میخواند .
انتهای این ماجراجویی خبرهای خوب درب خانه تو را خواهند کوبید ، با پیراهنی سیاه و لبی خندان از پایان یک اتفاق .

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

رادیو روی طاقچه حرف میزد

رادیو روی طاقچه حرف میزد و من کنار بخاری به سکوت و تاریکی شب گوش می دادم .
به صدای وز وز باد که تقلا میکرد از درز پنجره ها بیاد داخل اما راه به جایی نمیبُرد .
همه چیز با یه سکون ِ همرنگ مرگ هم آغوش بود ، حتی صدای پر از خش ِ رادیو .
ولی مجتبی همونی بود که دنبال زندگی میگشت .
خودمو تا روبروی آینه رسوندم و دستمو دراز کردم تا سیگارو از لبای پیرمرد چروکیده ی توی آینه بردارم .
میخواستم یقش بگیرم و خودمو بیرون بکشم از این اتاق پر از دود ‌.
میخواستم رفاقت ِ جاسیگاری لبریز از حرفو دور بریزم .
توی سرم پر بود از هرج و مرج و سیاهی تا وقتی یکی دستش گذاشت رو شونم و گفت ؛ آدم رفیقشو تنها نمیداره ‌.

دیدم پیرمرد با یه پاکت سیگار نو کنارم ایستاده و فندک تو مشتش نشسته .
بهش لبخند زدم .
تو بغلم گرفتمش تا مه به همه ی خونه برسه .
تا همراه ِ لحظه لحظه ی پرسه زدن تو خیابونای بارونی شهرو تنها نذارم ‌.
از اون لحظه تا امروز،هر روز میبوسمش ، رفیقی که همیشه همرامه . ‌
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

خدا پشت در ایستاده بود

خدا پشت در ایستاده بود و به جنون ِ مشت شده روی قلب دیوار نگاه می کرد
به لرزش صدای مرد ِ ترک خورده و آوار شده کف ِ حیاط

کاری از دستش بر نمیومد
سیگار می کشید و به فردا فکر میکرد
به رد چرخ های نعش کش ِ بی رمق ِ این روستای نفرین شده
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

در ابتدای خیابانی که پاییز را به تن کرده بود

در ابتدای خیابانی که پاییز را به تن کرده بود ، به تقویم روز های خاموش نگاه میکنم .
آنجا که درست روبروی میز ِ محاکمه و ساعتی که عقربه هایش پایین افتاده ، غرق چشم های شاعری آشنا به واژه های مچاله در دفتر زندگی ، سلام می دادم .

به دختر بی مِهر ِ هفتمین ماه سال .
آنجا که به تکرار رفت و آمد کلاغ ها روی صنوبر های خشکیده ی توی حیاط چشم می دوختم و با سمفونی قار قار ها می رقصیدم .
آنجا که دیگر عابر ها لبخند را از یاد برده اند ، سواره ها فریاد می کشند و دوره گرد ها دیگر خریدار ندارند .
آنجا که دست هایمان سهم هم شد … !
و آنجا که قلبی زیر برف زمستان با سرما طرح دوستی نوشت و دست هایی که از دستانم دست کشید !
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

به سحر شدن شب های یخ زده ی پاییز و زمستان فکر کن

به سحر شدن شب های یخ زده ی پاییز و زمستان فکر کن .
به روز های کوتاه قامتی که بلند ترین جامه ی سیاه را بر تن خود میبینند و دم نمیزنند .
به ثانیه های سرشار از دلتنگی و عقربه هایی که به صبح رسیدنشان را امیدی نیست .
به کوچه های مملو از چراغ های شکسته .
و به شعله ی بخاری های کوچک‌هیزمی ، وقتی عکس های تکه تکه شده را در قلب خود آتش میکشند ، به مرگ سوزناک یادگاری های شکسته روی میز .
و به نامه های پُر از دوستت دارم های خیس .

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

وسط یه دشت خشک شده زانو‌ زده بودم

وسط یه دشت خشک شده زانو‌ زده بودم ، روبری یه درخت مُرده .
زیر آسمونی پر از ابر های تکه تکه شده و خورشیدی که از همه چیز کلافه بود .
پشت کوه حکومت دست ابر و مِه بود ، اما اینجا خبری از این حرف ها نیست .
چند قدم اون‌طرف تر رو سینه ی یه رودخونه ی کشته شده ، اسکلت چندتا جونِوَر یادگاری مونده .
و شاید یه مدت دیگه ، زیر این درخت , استخونای شکسته ی من .
فردا همه چیز معلوم میشه .

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

آسمان در پیراهن سیاه خود اشک می ریزد

آسمان در پیراهن سیاه خود اشک می ریزد و تن سرد و غمگین زمین هم امیدی به پایان این تاریکی ندارد .
اما قاصدک ایستاده و دست هایش را به هر سو گشوده ، شاید پلی باشد برای همه .
و شاید منتظر مانده , سوار بر باد ، خبر این ماتم یخ زده را تا دور دست های دور برساند .

آنجا که معجزه ای بیدار مانده و در کوله اش زندگی را برایمان نگاه داشته .
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

به تنهایی پرنده ای مانده در لانه کوچکش فکر میکنم

به تنهایی پرنده ای مانده در لانه کوچکش فکر میکنم که توان پریدن ندارد اما از دسته ی گنجشک های آسمان چشم برنمیدارد .
او‌ پرواز را سال هاست از یاد بُرده اما این امید در نگاهش زندگی را روشن نگه داشته .
شاید هنوز باور دارد ، روزی خواهد رسید که دوباره بال هایش به پریدن از این کنج تاریک باز خواهد شد و رویای اوج گرفتن تحقق خواهد یافت .
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

همه چراغ ها خوابیده بودند

همه چراغ ها خوابیده بودند ، آسمان تاریک بود و‌ باران خشمگین می بارید ، باد زوزه کشان به هر سمت سرک میکشید و من کنار تاریکی به پنجره ی اتاق خیره بودم .
صدایی چشمانم را روشن کرد . کسی همین نزدیکی در را زیر مشت های پی در پی به لرزه در آورده بود ، صدایی که با ناتوانی ناله ای بی جان همراه بود .
به نزدیک ترین نقطه ی ممکن تا در رسیدم و از روزنه ای چهره ای یافتم .
پیراهنی سیاه و صدایی زمخت با صورتی زخمی مرا فرا میخواند .

در خیس ترین حالت ممکن ِ من ، فریاد ها خاموش و در به رویش گشوده شد . صدای قدم هایی که دور می شدند آشنا می آمد .
یک آن خود را در آغوش چشمانی سرخ یافتم که نای نفس کشیدن برایش نمانده بود اما نام تو را تکرار میکرد .
دستانم شل شد و زمین سرخی وجودش را پذیرفت ، دیدم خنجری که او را بلعید و نام تو روی آن حکاکی شده بود .

و‌میدانم این آخرین قربانی نیست .

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • ...
  • 3
  • 4
  • صفحه 5 از 14
  • 6
  • 7
  • ...
  • 14