از نگاه من - نوشتنی

نوشتنی
امروز سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

سیاست بازی دریا

سیاست بازی دریا برای پیکی از باران، جوابی در خورِ شورِ خیابان‌های شهری که اسیرِ سیل و‌طوفان است، هرگز نیست .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

صدایی از پس دیوار آمد

صدایی از پس دیوار آمد تا زمین زیر نگاه آسمان سر بر زمین انداخت و …، تنها سلاحش، بغض را، در قلب یک آتشفشانِ مُرده، در گور ِ تنش، جا داد .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

بهار آرزوهایم

بهار آرزوهایم به تابستان پر رنج و پر از آتش سلامی داد و یک پاییز شد دنیا.
شبیه ماه مهری، پر غم اما با طلا هم داستان هستی .
صدای خش خش آواز یک باغِ بلند و کوچه‌ای سرریز از رویا، بیا فصل زمستان میرسد فردا و من، این آدم برفی، دوباره رختی از الماس و آویشن، برای دیدن روزی پر از رقصیدن نور و خیابانی که یک رنگ است و صاف و ساده و بیدار، دنیا را برایت تا بهاری سبز باشی، زیر رو دارم .
برای خنده‌هایت در دلم، در حلقه‌ی چشمان و‌بازویم، هزاران روز و سال و ساعتِ بیدار، به قربانگاه خواهم برد .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

دلم لرزید و دنیا در نگاهت با دلم خندید

دلت را خانه‌ی ما کرده ای اما …
میان دست‌هایم آسمان را سربریدی تا
ببارد ابر از بالاترین دیوار چشمانت
به روی کوچه‌ی تاریک با سیگار
به دنبال سوال دیگری بودم
تو را دیدم
دلم لرزید و دنیا در نگاهت با دلم خندید
اما دور تر رفتی
دلت پیش دل من بود و تنهایی نشانِ خانه‌ی خاموش در آوار
نپرسیدم چرا دل داده، دلبردی و بی من، تا تمام روزهایِ رنگ شب تنها سحر کردی
نپرسیدم چرا این کودک دلمرده را از نو بنا کردی و در یک لحظه هر دو … ماه را از آسمان و برکه را بر دار، سوزاندی .

خودت بالا و من پایین ترین جای جهان، دریای تاریک ِ میان آب‌های سرخ چشمانت، میان دست و پای مضحک دنیا، به هر سو که خیابان در دل یک کوچه‌ی بن بست جان می‌داد، مرا از نو نوا می‌داد .
کجای روزهای روشنت هستم؟

مرا دلداده‌ای و دلبری کردی و رقصیدی میان آرزوهایی که در تابوت بیدارند.

باشم یا نباشم دست‌های تو… مرا یک روز از گورم جدا کرده.
نمیخواهی دلم یک کوه سرد و صخره ای سنگی میان هر دوتا جا خوش کند اما …
چرا هی دورتر رفتی و از قلبم خدا را لحظه‌ای با یک صدا، نجوا، دوباره مبتلا کردی ؟

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

تو‌معنای تمام شعرهای نو

شراب چشم‌های عاشق ِ آهوی غمگینم، برایم مثل باران ِ پر از بغض خیابان های #پاییز است، اما لحظه ای از کندن جان تا پناه آرزوهایش غمی در تن نمی‌کارم .
تمام روز‌ها و لحظه‌ و شب ها کنار رقص موهایش، برایش شعر میخوانم، غمش را بر سرم، بر سینه ام با نازِ چشمانش، دوباره باز می‌دزدم .

بخند و روزگارم شاد کن زیبا .
تو‌معنای تمام شعرهای نو… تمام روزهایم باش .

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

این روز‌ها

این روز‌ها، لرزش نفس‌هایم، با نگاهی هماهنگ شده که هنوز برای بوسیدن چشمانش در سرم امیدی هست .

این روز‌ها درون سینه‌ام جز غبار ابر‌های تاریک، جوانه‌ی گندمی سبز سر از خاک‌برداشته که در نمناک ترین تاریک‌خانه‌ی ممکن با شب تاب ها آواز میخواند .

این روزها خاکستری ترین نقطه‌ی قلبم، بوی شعله‌ای گرم می‌دهد .

این روز‌ها که مرگ درنگ کرده، لبخند فرصت هم‌نوایی با لب‌های خشیده‌ام یافته .

این روز‌ها، به نفس کشیدن ناامیدترین اعدامی ِ شهر، امید دارم .

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

اما دل من چشم به چشمان تو بود

من و باران ِ پر از غصه‌ی پاییز، به هم میخندیم

« مجتبی امیری »

 

جز چشم، به چشمان تو گفتند، بگو …
اما دل من چشم به چشمان تو بود

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

پر از پنجره‌ی بی‌خواب است

نفسم از تنِ رنجور زمین، دور و دلم بی تاب است

فکر پروازم و دیوار، پر از پنجره‌ی بی‌خواب است

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

فصل دلتنگی پاییز

فصل دلتنگی پاییز و هیاهویِ غم و بی خبریست

فصل باران و من و کوچه خیابانِ پر از در به دریست

 

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

با رویای تو زندگی میکرد

با رویای تو زندگی میکرد
پسرکی که جز رنج را در آغوش نداشت .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • صفحه 2 از 6
  • 3
  • 4
  • ...
  • 6