دلنوشته های مجتبی امیری ، مینویسم از ثانیه هایی که میگذرد ، ثانیه هایی که نامش زندگیست … !

نوشتنی
امروز سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

بوی باران که از آن ابر چکید

بوی باران که از آن ابر چکید
تا ته شهر رسید
همه در مستی و آن فاجعه هم می‌خندید .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

به سفر کردن خورشید قسم

به سفر کردن خورشید قسم
که دلم تنگ شدن می‌فهمید … !
زخم میخورد و هِی می‌نالید
تو‌ رسیدی … !
چشم در چشم من از شعر شنیدن، دیدی .
دست‌هایم به تو‌ و گونه و لبخند تو نزدیک‌شدند
پرده افتاد، نگاهت به نگاهم کوبید
مشت بر سینه و قلبم لرزید
واژه‌ها حرف زدند
تو نوشتی و دلم می‌ترسید
باز یک قصه و یک رنج جدید ؟
به عقب چرخیدم
خواستم دور شوم از تو، این حس عجیب
دست و دل می‌لغزید
پشت من، این طرف و آن طرفم
همه جا چشم تو و شعر تو و بوی تو بود
بوی چشمان یکی دختر پاییز که هیچ
نقطه‌ی شهر، که دنبال تو بود و ندوید
من نمی‌دانستم
شعر یعنی تو و تو، شعر سپید .
تو تمام ِ هنری .
روی سِن، در دل یک جمع که تو‌می‌خواندی
بوی آوای تو می‌آید و من گیجم و هیچ .

« مجتبی امیری »
.

ادامه و ثبت نظر

زیر یک چتر که دائم باز است

من به چشمان تو و خیس ِ خیابان گفتم .
زیر یک چتر که دائم باز است
تو در آغوش دلم
زنده می‌مانی و لبخند تو را می‌بوسد

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

پیاله‌هایم پر بود

پیاله‌هایم پر بود و چشم‌هایم لبریز از نفس کشیدن ِ نگاهت .

بازگرد

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

کنار جیرجیرک‌ها

کنار جیرجیرک‌ها نشسته بودم و به ماه نگاه میکردم که به تقلا سرش را از پشت ابر‌ها بیرون کشیده بود .
چند ستاره‌ای هم به این سو رسیده بودند و جشن کوچکی در جوار ابر‌ها آغاز شده بود .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

چه می‌شود نوشت

چه می‌شود نوشت به چشمانی که میان دیوار‌های سنگی، سخت و تو در تو ، تو را جستجو میکنند .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

ابر ها پیش خزیدند

در تاریک‌ترین کوچه‌پس‌کوچه‌های شهری ماتم گرفته، زیر سردترین سوز زمستانی، ناامید به هر سو تقلا میکردم .
که بادی وزید .
ابر ها پیش خزیدند و باران، بوی بهار را، تا گلوگاه ِ هستی، پیش بُرد .

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

باران میزند بر شیشه اما حیف

دلم‌تنگ است
باران میزند بر شیشه اما حیف
که اینجا پیش چشمم، چشم‌هایت نیست .
« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

قصه‌ی نفس کشیدن ِ واژه‌ها

هر شب تکرار میکرد
قصه‌ی نفس کشیدن ِ واژه‌ها توی دفترچه‌ی کوچک روی تاقچه را
برای کودکی که راه رفتن آموخته بود اما هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر سر به هوا بود و بیشتر زمین میخورد
و در التماس دستانی برا بلند شدن، دست بر زمین میگذاشت و باز زمین میخورد .
هر شب تکرار میشد
قصه‌ی روز‌های کودکی که در گوشش نجوا میکردند
یکی بود، یکی نبود .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

روی زمین افتاده بودم

روی زمین افتاده بودم و خاک مرا در بر داشت
مرا برداشتی
تکاندی
براندازم کردی
و به جوی سپردی
قسمت نبود
تکه چوبی خشکیده عصای تو باشد

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • صفحه 2 از 16
  • 3
  • 4
  • ...
  • 16