دلنوشته های مجتبی امیری ، مینویسم از ثانیه هایی که میگذرد ، ثانیه هایی که نامش زندگیست … !

نوشتنی
امروز سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

برایم نوشته بود که دفتر آرزوهایت را جلد کن

برایم نوشته بود که دفتر آرزوهایت را جلد کن
خندیدم و آفتاب را نشانش دادم .
اما خیلی زود آسمان غرق خون و خیلی زودتر تسلیم تاریکی شد.
ابر‌ها تا دم گوشم باریدند و سیل دفتر ِ خیس و پاره ای را تا دریا دور انداخت .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند

خدا میداند اینجا حرف‌ها، انبار باروت ِ دلم را زیر و رو کردند
تماما سوختم، خاکستری شد واژه‌های مانده در شعرم
ولی دیدم که دستان تو آمد روی چشمانم
ورق برگشت …
خیابان از امید و کوچه‌ها لبریز زنبق شد
تو یک دم شعر خواندی من دلم را تا کجا بُردم
نوشتم ما برای دیدن ِ روزی که از لبخند لبریزیم باید زنده می‌ماندیم
نوشتی این خیال ِ بی‌خیالی از خیالت دور .
نوشتی شعر میسازم برای زندگی کردن، تو اینجا باش، تنها میروم تا دیدن ِ فردا .
سرودی زندگی کردن، بدون #درد شیرین است .
و خیلی زود دل بردی و دل کندی … .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

نوشتم واژه‌ها از دستم افتاد

نوشتم واژه‌ها از دستم افتاد و زمین یک‌آن دهان وا کرد
فرو رفتم
جهانم تیره و تار و پر از آتش شد اما حیف
جهنم کور بود از چشم‌های تو
نمی‌دیدی که هم ابلیس و هم پروردگار از چشم‌های سرخ و‌خونین تو می‌ترسید
غضب کردی
جهان از درد‌ها لبریز و در غم شعله میکوبد
نمی‌دیدی که می‌مُردند، آدم‌های دلگیر و زبان بسته .
و من وا کردم از ترسی که بر جانم فرو رفته، زبانی رو به نام ِ قدسی ِ معشوق .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

اتاق تاریکه ! اما این کرم ِشب‌تاب

اتاق تاریکه !
اما این کرم ِشب‌تاب ِ کنج جاسیگاری زندست .
تو مِه نفس میکشه و نفسمو میگیره .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

تو یه فضای غریب گیر کردم، همه.جا تاریکه

تو یه فضای غریب گیر کردم، همه.جا تاریکه، ترکیب صدای بارون رو سقف شیرونی و شعله‌ی کم ِ بخاری، رطوبت و‌سرمای اتاق، انگار وسط مریخ تو‌یه کلبه‌ی چوبی رو یه تخت ِ پوسیده دراز کشیدم و یکی داره بیرون هیزم خُرد میکنه .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

ناله‌های ساعت ِ از دیوار آویخته

ناله‌های ساعت ِ از دیوار آویخته روی ذهنم راه میرفت و بخاری از خوف ِ باران ِ بهار گوشه‌ای کز کرده بود .
دِه در خواب به سر می‌بُرد و تنها چراغ ِ اتاق ِ پسری خوابیده در دیروز، روشن مانده .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

قورباغه‌های شالیزار

قورباغه‌های شالیزار از سیاست تاریکِ آسمان سخن میگویند و میدانند این شب ها به هم پیوند خواهد خورد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

از سوگواری قورباغه‌های دشت

از سوگواری قورباغه‌های دشت دل آسمان ریش ریش شد و تمام ده لبریز ِ سیلابی عظیم .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

تنم زیر ملایمت ِ بارون و مه

تنم زیر ملایمت ِ بارون و مه، نوازش ِ دستای آسمونو حس میکرد .
خورشید از پشت ابر‌های خاکستری حواسش به همه‌چیز بود و خدا میخواست نقاشی بهتری از فردا واسم بکشه .
اما من سر ِ یه دوراهی ِ قدیمی‌ام، دوراهی ِ هست یا نیست !!!

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

اتاق پر از مه شده

اتاق پر از مه شده و سرما تا مغز استخونم پیش رفته
اما بی رمق از ضربه‌هایی که منو به دیوار میکوبه دنبال آوازِ بارون میگردم .
دنبال صدای قدم‌های پسر بچه‌ای که با چکمه‌های گلی تو کوچه‌ی سیل گرفته به هر طرف میدوئه و اسم تو رو فریاد میزنه .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • 2
  • صفحه 3 از 16
  • 4
  • 5
  • ...
  • 16