دلنوشته های مجتبی امیری ، مینویسم از ثانیه هایی که میگذرد ، ثانیه هایی که نامش زندگیست … !

نوشتنی
امروز چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

کاش زندگی هنوز در جریان بود

کاش باور نمیکردم، تپش قلب پروانه ها خاموش و خیابان رویاهایم به باتلاقی عمیق ختم شده .

کاش زندگی هنوز در جریان بود … !

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

از تو هم گاهی درون سینه ام با گرمی دستان و چشمانت نشانی بود .

من اینجا از تمام کوه‌های برفی و سرد ِ رفاقت، دور و تنها در پسِ پستوی تاریک و نمور واژه هایم، زنده می‌مانم .

ولی خوب، عاقبت من در میان حرف‌هایم، از تو هم گاهی درون سینه ام با گرمی دستان و چشمانت نشانی بود .

پ ن : از یاد رفتیم ولی از یاد نرفتین .
پ ن : یه روز دلم میگفت بنویس و کمک کن چراغ و‌ قلم دوستانت هم روشن باشه .
اما انقدر تلخی و حرف و رفتارها و دسته بندی و تیم تشکیل دادن و زخم زدن دوستانی که فکر میکردم دوست هستن بود، که دفترم برداشتم و تو قفسه‌ی کتابخونه‌ی دلم گذاشتم و خواستم دیگه نوشتن نباشه، اما نشد، آخه من با نوشتن خودمو پیدا کردم و با تایپ کردن زندگیمو جلو بردم .

 

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

به چشمان پر از گریه‌ی خورشید گریزانم

من در خودم از سیلی پر خون ِ سپیدار به چشمان پر از گریه‌ی خورشید گریزانم و‌ هر لحظه برای رخ دیوانه‌ی یک عاقل دل کنده از این دشت، به کاخ و یل و‌کوپال پر از قدرت ابلیس سخن بردم و فرمود، خدا جای دگر رفته و‌من تا ابد انگار خدای همه‌ی مردم پر کینه ام هر روز .

با خنده به او گفتم و یک‌شیشه‌ی لبریز محبت به دلش دادم و آدم شد و‌ خندید و به ما گفت؛ تا خنده در این خانه و این شهر از این سینه به آن سینه شناور شده، من میروم و کوه بمانید و به گوساله نبندید دلی .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

پیش تر در پس ِ یک باغ پر از سیب، برای پسر حضرت بیگانه نوشتیم

به نگاهی که پس پنجره، این کودک ترسیده و گِل دیده نفهمید، که هست .

قسم و آیه بگویید که این دیو سه سر از ته این کوچه به سلاخی لبخند، رسیده .

بنویسید که این بار خدا هست ولی قصه‌ی شب را به کجا میشود انداخت؟

که این زخمی و بی دست برای بغل ِ مادر خوشبختی ِ خورشید دوان بود و به چاه غم دیوانگی و دشمنی دوست رسید .

پیش تر در پس ِ یک باغ پر از سیب، برای پسر حضرت بیگانه نوشتیم، که دیدار شب و‌روز محال است و نوشتیم که این دست پر از مهر، همین روز مرا تا دم یک تیغ پر از خون و پر از درد رها کرد و به دیوار و یکی سنگ سیاه و همه‌ی زخمی این باغ پر از نخل ِ بدون ثمر انگار جفا کرد .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

بیا جانی به جان من نماند امشب

بیا جانی به جان من نماند امشب

که با یک کاسه‌ی انگور و ظرف خالی از مستی

تمام شب، به دنبال نگاه تازه‌ای در شهر میرقصم

بدون لحظه‌ای احساس دلتنگی برای روزهای پیش …

به دنبال تو‌میگردم

به دنبال تو از این سو به آن سوی سیاه شهر

برای دیدن روی گُل ِ ماهی که آن بالا کنار قاصدک های سپید و ابرهای شیشه ای دارد دوباره ساز شب را کوک می‌سازد، اذان گفتند … .

یکی، یک روز می‌آیی و من تا صبح، در آغوش چشمانت، کنار گوهر و یاقوت و الماس نگاهت از رسیدن تا خود خوشبختی لبریز در پاییز میخوانم

تو می‌آیی و می‌دانم که یک روز عاقبت شب ها برایم مرگ رویا نیست .

تو‌می آیی و میدانم که آخر زندگی لبخند را از کوله‌ی شیرین خود، جایی کنار گونه‌ی سرخ و پر از امید، می‌کارد .

تو می‌آیی و من با شعر‌هایی سرکش و لبریز از پرواز و خوشبختی، برایت خانه‌ای از بیت‌های نئشه از مستی بنا کردم .

تو یک روز عاقبت سر میرسی و رنج‌های روزهای کهنه و آن آدم بی‌مهر، می‌میرند .

و ما با عطر شب‌بوهای مجنون زندگی را در نگاه برگ‌ها و‌خش خش پاییز و در تُنگِ  نگاه چشمه‌ای پرآب، میسازیم.

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

میگفتی نقشه ی گنجی درون مشت هایت داری

تو باور داشتی، خدایی هست و میگفتی نقشه ی گنجی درون مشت هایت داری .

سال ها جماعتی همراه تو گام برمیدارند اما راه به بهشت نمی رسد .

 

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

چاره ای جز رقصیدن و فریاد زدن و جنون سراغ ندارم

برای فراموش نشدن چاره ای جز رقصیدن و فریاد زدن و جنون سراغ ندارم .
اما تمام این ها بدون دلدار و دوستانی خوب بی معناست .
کسانی که یک روز، ساده از کنار تو‌عبور می‌کنند

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

مرا نشان هم دادند و دیوانه خواندند

از آن روز که خلوتم را از رقصیدن با دیوانه‌ها عزیزتر یافتم
مرا نشان هم دادند و دیوانه خواندند … !

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

از خاطر برده ام بغض و پرسه های شبانه را

از خاطر برده ام بغض و پرسه های شبانه را اما هنوز تاریکی و سکوت به تنم رنگ سکون می‌دهد .

هنوز نیمه شب از خواب میپرم و میان تکه های لمس شدنی صفحه ای شیشه رویای روزهای پیش رو را دنبال میکنم.

گاهی فکر میکنم که میان سینه ام، همان جا که خاکستری و خاموش و بی جان میشناختمش، شعله ای باقی مانده .

آتش کوچکی که چراغ امید را درونم روشن میکند و خیال لبخندی تازه و همیشگی برایم به ارمغان می آورد.

این لمپای* کوچک کنج دلم به رختی نو دلبسته، به دست‌هایی ماندنی و قدم‌هایی هم مسیر ِ روشنایی فردا .

خیال میکنم هنوز می‌شود به مسیرتازه ای قدم نهاد و شعر ها را در دل دشتی وسیع، کنار رودخانه ای زلال، که همسفر همیشگی فرداست، روشن نوشت .

خیالی که باور قلبم را از نیستی دور میکند و جانی برای بیدار شدن، به تنم می‌بخشد .

شاید هنوز میتوانم کنار همسفری لبریز ِ ماندن، جنون را به آغوش بکشم و تا رسیدن به دماوند آرزوها، سر از پای نشناسم .

شاید هنوز میتوان به بودن او که #باید، امید داشت و هر روز فریاد سر داد : او که باید، باید، آید .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر

گاهی جنون تا استخوانم رسوخ میکند

گاهی جنون تا استخوانم رسوخ میکند و واژه ها بی اجازه پایین می‌پرند.
گاهی خودم نیستم که فریاد میکشم و بغض هایم را بالا می آورم .

« مجتبی امیری »

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • 2
  • صفحه 3 از 20
  • 4
  • 5
  • ...
  • 20