دلنوشته های مجتبی امیری ، مینویسم از ثانیه هایی که میگذرد ، ثانیه هایی که نامش زندگیست … !

نوشتنی
امروز سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

چند ساعتی از نواخته شدن ناقوس شب گذشت

چند ساعتی از نواخته شدن ناقوس شب گذشت و خاموشی به تمام درز ها رخنه کرده بود .
خبری از خورشید و ماه و ستاره ها نیست و تنها صدای نفس کشیدن کرمی شب تاب شهر را زنده نگه داشته .
« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

لباس ِ فصل ِ تاریکی به تن کردم

لباس ِ فصل ِ تاریکی به تن کردم
میان کوچه‌های خیس، سرگردان و وهم آلود از چشمان تو هِی شعر میخواندم
زمین خوردم
تمام واژه‌ها از دستم افتاد و تمام ِ بودنم یک لحظه حاشا شد .
تو از دست من افتادی، من از چشمان ِ تو افتادم و در درد قلتیدم .
و دیگر تا ابد در قیر ِ شب جان کندم و فردا به رویای تو در هر کوچه و‌ پس کوچه‌ای فریاد سر دادم .
که شاید این صدا روزی، به دیدار تو خواهد رفت .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

دشنه بر دست به قتل رخ ماهم کوشید

باز خورشید چه زود
دشنه بر دست به قتل رخ ماهم کوشید .
پشت یک کوه بلند
قد علم کرد و به دنیا خندید .
همه‌جا از غم نان شد لبریز
مردمان در پی یک لحظه‌ی از خود سر‌ریز
به تن ِ سنگ قلم می‌کوبند .
شاید این قصه سرانجام به هیچ
آدمی #نه نکند سهم نصیب .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

وقت ِ دل کندن ِ تو، آسمان سخت گریست.

وقت ِ دل کندن ِ تو، آسمان سخت گریست.
و زمین، ابر، زمان، کوچه و شهر، همه گفتند بایست .

« مجتبی امیری »

!i

ادامه و ثبت نظر

واژه ها از سر ِ ما می افتند

واژه ها از سر ِ ما می افتند
شعر ها می میرند
زندگی تا ته ِ یک کوچه ی بن بست دوان میشود و !
ناگهان عمر شب و ماه به سر خواهد شد .
فصل خورشید چه زود، خواهد از کوچه رسید !
و زمان در تَک و‌تنهایی خویش، بین یک کوه ِ عظیم از مَردم، مَردم ِ بسته دهان،مرگ را خواهد دید .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

آسمان به آوردگاه ِ کله‌شق‌ترین ابر‌ها تبدیل شده بود

آسمان به آوردگاه ِ کله‌شق‌ترین ابر‌ها تبدیل شده بود و آفتاب هر چه بر سر آنان فریاد میکشید راه به جایی نمی‌بُرد.
زمین تقاص جنون ِ دیوانه‌های سپید و سیاه را پس داده و در سیل غرق شد بی آنکه کاری از دست خورشید برآمده باشد .

« مجتبی امیری »
!i

ادامه و ثبت نظر

من بی ما

آینه اینجا ایستاده و به لبخند خشک شده رو صورتم میخنده
به ثانیه هایی که یکی یکی بهم چشمک میزنن و زود از پنجره اتاق پایین میپرن
به منی که برای به دام انداختنشون قدم از قدم برنمیدارم
به اتاق ساکت و سردی که تحملم میکنه و خیابونی که میتونه منو از این شهر بیرون ببره ، از این زندگی … !

 

ادامه و ثبت نظر

زیبای آرام

همه ی زندگی چیزی جز لبخند و نگاه لبریز از شوق تو نبود
وقتی در باز شد و خستگی از رو شونه های من پایین افتاد ، چشمای تو خندید و هوای اتاق تازه شد

 

ادامه و ثبت نظر

سیل در بهار

دست های ترک خورده ی زمستان ، در را به روی باران باز کرد .
و‌ بی آنکه به آغاز جدال واژه ها فکر کند به گوشه ای خزید ‌.
تا صدای لولای پنجره های شکسته و تماشای خانه های روی آب نصیب آخرین روز حکمرانی سرما شود .

 

ادامه و ثبت نظر

پشت در آسمان

بر بلندای خانه های خاموش و لبریز از سکوت ایستاده ام
پشت در ِ آسمان
با نگاهی به سیاهی ِ یخ زده ی چشم های تاریکت
این بار ، ابرهای سرد زمستان را به گوشه ای بران و ماه را مهمان خانه ام کن …

 

ادامه و ثبت نظر
  • 1
  • ...
  • 6
  • 7
  • صفحه 8 از 16
  • 9
  • 10
  • ...
  • 16